Friday, November 20, 2009

Time is runnig out fast and furious






خوب خوشبختانه تونستم یک روز این بلاگ رو نگهش دارم . فکر میکردم که فقط همون شب اوله و دیگه ادامش نمیدم
از دیشب تا حالا خیلی به چند سال آخر زندگیم که گذشت اونم مثل برق و باد فکر کردم . مخصوصا از وقتی که حدود دو سال و اندی پیش کنکور دادم و وارد دانشگاه شدم. تا قبل از اون از خودم هیییییی رازی بودم چون خیلی واسه کنکور تلاش کردم و تونستم در یک دانشگاه خوب در رشته ای خوب قبول بشم. رفتن به دانشگاه همانا و شروع دوستی ما با تنبلی همانا!!! زندگی دور از خانواده و یه شهر دیگه
وای ی ی ی خدا چه کارها که می خواستم بکنم و هیچ وقت نکردم !!!

گفتم میرم سراغ موسیقی سازم هم گرفتم اما جز دو سه جلسه دیگه کلاسشو نرفتم دو سال به هر بهونه ای هی امروز فردا شد و من با دوتارم فقط به سازه خودم می زدم البته یه بارم که همت کردم رفتم یه کلاس در اولین جلسه استادش گفت من دوتار شمال خراسان رو درس میدم ومال من فرق میکردو واسه جنوب خراسان بود!!!! اخ خ خ که چه شب بدی بود تازه پولم رو کامل برنگردوندن این مشهدی های نامرد. منم با بقیه پول تهرانی بازیم گل کرد و زنگ زدم دوستام رفتیم یکی از کافی شاپای گرون مشهد و بستنی زدیم و پول کلاس هم اینجوری به فنا رفت

گفتم چون رشته ام میخوره میرم سراغ رباتیک اما فقط یه دوره 10 جلسه رفتم و هیچ وقت خودم مداری نبستم

گفتم میرم کار با نرم افزار فلش رو یاد میگرم و برنامه نویسی کامپیوتریم رو قوی می کنم اما فقط کتابهاشو خریدم و از مقدمش جلوتر
نرفتم

گفتم میرم کلاس زبان خودم رو واسه ایلتس آماده میکنم که قربونش برم یه ترم در میون میرفتم و تابستون هم که میومدم تهران نمیرفتم بعد هم که فکر کردم واسه ایلتس آماده ام و میتونم تو کلاس های مخصوصش شرکت کنم گفتم من که نمی خوام فعلا برم فرنگ واسه چی این همه هزینه کنم بعدشم یادم بره!!!! گذشت و از چند ماه پیش فهمیدم که می خوام بیام فرنگ!!!!! و اینجا هم واسه دانشگاه ایلتس می خوان!!!!!!!!!! حالا هی ی ی از این در به اون در میزدم و دنبال کلاس فشرده میگشتم اما وقت کم بود. ای خدا کاشکی همون موقع . میخوندمو مدرکم الان دستم بود!!! خلاصه کتابهای آموزشی رو گرفتم و دانشگاه ایرانم رو هم مرخصی گرفتم و از ایران خوشگلمون رفتم !!! یه سه ماهی وقت داشتم که خودم اینجا بخونم واسه امتحان 5 دسامبر آماده بشم اما روز به روز گذشت و من فقط تا الان که حدود دو هفته به امتحانم مونده فقط 10% کتابای ایلتیس رو خوندم !!!!!!!!!!! !!!

اگه دوتار رو ادامه میدادم الان یه دوتاری خیلی خوب بودم
اگه رباتیک رو ادامه میدادم تا الان کلی میتونستم با میکرو کنترل ها پروژه انجام بدم
اگه کتابای آموزش فلشم رو میخوندم الان می تونستم کلی فلش درست کنم و .......خیلی حسرت های دیگه
اما گذشته ها گذشت و انسان با امید زنده اس و من میخوام از این روزهای تو غربت واسه بازسازی خودم استفاده کنم و میدونم که میتونم اما به شرطی که هدف داشته باشم مثل زمانی که سال قبل از کنکور هدف داشتمو بهش رسیدم
خوب دو سال از زندگی من با کارهای ناتمومش گذشت اما درسته خیلی کارا نکردم اما درعوض خیلی کارای دیگه کردم که آلان یادم نمیاد :دی امیدوارم روزی که زمان زندگی تموم میشه اینجوری حسرت نخورم



شما هم امشب بشینین فکر کنین چه کارایی می خواستین بکنین که نکردین و اگه می کردین چی بودین آلان؟؟؟ به منم بگین اگه دوست داشتین !!!
goodnight and babaye :D

Thursday, November 19, 2009

اولین بلاگ زندگیم my first blog !!



یعنی به همبن راحتی بلاگ من درست شد؟؟؟؟
اول سلام
بچه ها به من میگن میلی شما هم اگه دوست داشتین میلی صدام کنین!
الان اونقدر هیجان زده ام که نمیدونم چی بنویسم چون ساعت 4.10 صبح !!!! ومن خواب بودم و وسط خوابم بلند شدمو لپ تاپ رو درازکش رو تخت روشن کردم و اومدم اینترنت بلاگ درست کنم!!!!!!!!! آخه یکی نیست بگه پسر دیونه ای؟؟؟؟؟؟
ولی اگه دلیلشو واستون بگم دیگه نمیگین این یارو دیوونست!!! شاید از خودتونم بعید نباشه این کارا!! :دی
اول داستان امشب بعدشم از ویژگی های خودم که باعث شد این موقع شب این حرکت رو بکنم
حدود 1 ساعت پیش فیلم جولی و جولیا با بازی مریل استریپ و امی آدمز رو دیدم و تموم شد. که بر اساس یک داستان واقعی بود. با اینکه فیلم بیشتر داستان دو آشپز خانوم بود اما درونش یه چیزی دیگه ای بود!! اینکه آدم احساس شکست نکنه اینکه تنبلی رو بزاره کنار و خواهد دید که به کجاها که نمیرسه!!


فیلم رو تعریف نمیکنم تا برید حتما ببینید که جولی از بلاگ نوشتن ساده که حتی به زور ماهی یه کامنت داشت تونست به اون چیزی که
میخوایست و فرا تر برسه که حتی اومدن و این فیلم رو از داستان زندگیش ساختن!!! البته البته باید بگم فکر نکنین من اینقدر جوگیرم که بخوام ادای اونو در بیارم گرچه اون فقط دستور پخت غذا آپلود میکرد!!! من فقط میخواستم از امشب با این کار از تنبلی خداحافظی کنم !! رفیق نابابی که شاید باهاش خوش بگذره اما باهاش هیچی به دست نمیاری
تو این بلاگ میخوام خودمو و همه ی کسا نی که از تنبلی و بی برنامه گی کارارو امروز فردا کردن و ... رنج می برن با کمک همدیگه نجات بدیم !!!
الان ساعت 4.47 صبح 29 آبان 88 من تونستم یه قدم ور دارم و اینکه درست کردن بلاگ رو به فردا نندازم که احتمالا یادم میرفتو واسه همیشه مثل کارای دیگم فقط در حد یک تئوری میموند!!!
دیگه دارم میمیرم از خواب فردا کلی چیز از تجربیات تنبلیم می نویسم که شما تکرارش نکنین!
C YA
bye



(my english may not be very well so excuse me, but i am gonna improve it soon)

that was just as easy as pie to make a blog
oh hi by the way!
this is Mili i mean thats what my friends call me and sometimes they call me nicolas :D
i wrote the perisan text above last night i mean it was early morning (4.10 am - 4.47 am) not last night!!!!!!!!!! and i was sleeping on my bed but suddenly i jumped out of my bed i turned on my laptop and then i made my first blog at 4.10 am while i was lying on my bed!!!
yeah i know you are saying what a crazy guy but if you know why i did such this think this early morning you won't say it again and you may do such this thing one time!
first i wanna say about the last night story and something about myself
about 3 am i finished the movie : Julie & Julia based on a true story! although the story was about two female cook but there was something else in it, that was a insightful movie and very very nice one! it will tell you stop feeling defeated and leave laziness and you will approach to something you could not imagine!!
i am not gonna spoil the movie and i will let you see how Julie reached to her aim by just a simple blogging that she even hadn't any comments on first monthes !! but but but don't think that i imitating her though she just uploaded her recipes on web!!! i just wanted to say goodbye with a bad friend named laziness from tonight by doing this plan! this movie was just a reason to tell myself I AM NOT LAZY anymore and i can do whatever i want in any time!
in this blog i want to help me and others with your help to leave laziness , not to post-pone your stuffs , to have schedule and etc ! i did it on early morning right after the movie because i knew i am gonna forget it tomorrow like many things that i wanted to do and i forgot them!!!
by the way i know i am not gonna have any visitors first days or even monthes but its not important i will continue just to say I AM NOT LAZY anymore

C U , BYE